تبليغاتX
آفتاب

دیرروز وقتی به مدرسه رفتم ساعت اول قرآن داشتیم.همراه داشتن موبایل در مدرسه ی ما ممنوع نیست ولی باید هنگامی که در کلاس هستیم آنرا  خاموش کنیم .سخت سرگرم درس بودیم و محمد حسین داشت با صوتی دلبرانه قرآن می خواند که ناگهان صدای ساسی مانکن از آخر کلاس بلند شد همه برگشتیم... نی ناش ناشم بلده ... تازه متوجه شدیم رضا یادش رفته بود موبایلش را خاموش کنه ...

دست پاچه پرید روکیفش ساسی را خفه کرد!! همه بچه ها زدند زیر خنده  معلم هم چشم غرعره ای تند به رضا رفت و کلاس ادامه پیدا کرد...

فعلا به خیر گذشت؟!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 17:21  توسط علی شافعی  | 

نزدیک سی سال پیش ، از سوی عراق به ایران حمله شد.و این جنگ که تحمیلی بود و بمدت هشت سال طول کشید ، به نام دفاع مقدس شهرت یافت و البته این جنگ در عراق قادسیه نام گرفت .در این دفاع مقدس که به نوعی دفاع از میهن و ناموس ایران و ایرانیان بود دهها هزار نفر به شهادت رسیدند.من که این دوران را ندیده ام و میشه گفت هنوز به دنیا نیامده بودم ،فقط در کتابها ،تلویزیون و گاه خاطرات رزمندگان آن دوران را شندیده ام ؛احساس میکنم که چه انسانهای شریفی از جان و مال خود گذشتند و برای آسایش ما خون خود را نثار کردند.از میان این خاطرات ،خاطره زیبایی ازپدرم شنیده ام که شنیدنش خالی از لطف نیست.پدرم که در آن زمان سعادت حضور در جبهه نصیبش شده می گوید؛منم مثل هزاران رزمنده ایرانی آرزوداشتم به جبهه بروم ،سن کمی داشتم و از سوی دیگر پدر و مادرم مایل به رفتنم نبودند،چرا که من فرزند اول آنها بودم.رویای رفتن به جبهه هر روز و شب با من بود و برای بالا بردن سنم فکرهای مختلفی می کردم تا اینکه به ذهنم رسید که در شناسنامه ام دست ببرم و یه روز به دور از چشم پدرو مادرم ، شناسنامه ام را دست کاری کردم .پدرم می گوید این کار درستی نبود و من بچه ی شیطونی نبودم ولی عشق رفتن به جبهه؛ودفاع از کشورم برایم مهم بود.بالاخره سنم را زیاد کردم و کپی شناسنامه ام را برای ثبت نام به مسجد محله بردم و برای جبهه ثبت نام کردم.پدرم می گفت ؛وقتی والدینم از این کارم مطلع شدند ناراحت شده ولی با اصرارهای من،قبول کردندو چند روز بعد عازم جبهه شدم و بیش از 2 سال در جبهه بعنوان امدادگر حضور داشتم.من به پدرم و همه کسانی که برای ما و کشور ما از جان و مال خود گذشتندافتخار می کنم و به روح بلند همه شهیدان دفاع مقدس درود می فرستم.واینک وظیفه من و همه نوجوانان و جوانان ایرانی است که با درس خواندن خود ،در سنگر علم بر دشمن جهل و نادانی بجنگیم.

بچه های ایران زمین،همواره موفق و پیروز باشید.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:16  توسط علی شافعی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 21:12  توسط علی شافعی  | 

نقمه های جان بخش و روح نواز موسیقی انسان را به عالم دیگری می برد می گویند این نقمه های خوش ونواهایی که ما در این دنیا می شنویم پاره ای از آنموسیقی است که آدم در بهشت شنیده است !

 حدود هفت ماه است که به کلاس موسیقی میروم ودوره ی مبتدی ساز ضرب را گذرانده ام و به دلیل تشویق پدرومادرم به این کار ادامه داده ام.البته این کارسختی هایی را هم به همراه دارد.

(من در زندگی،تنها از یک چیز می ترسم و آن اینست که لیاقت رنج هایم را نداشته باشم.)

چه عالمی دارد دنیای موسیقی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 14:40  توسط علی شافعی  | 

من نوجوانی ۱۳ساله هستم که با کمک پدرم توانستم

 این وبلاگ را درست کنم امیدوارم از وبلاگم خوشتان بیاید.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 17:41  توسط علی شافعی  | 

 

دیشب که با پدرم داشتیم به خانه می آمدیم پیرمردی رادیدم  که با مو های سفید و دوچرخه ای قدیمی درحال بردن دو تا پیتزا بود که ناگهان مرا به خنده وا داشت پدرم پرسید به چه می خندی ، گفتم: به این پیرمرد.او مردی از دوران گذشته است ولی غذای ما جوانها را می خورد ،عجیب تر آنکه دندانهایش بجای آبگوشت تیلیت شده ،پیتزای کش دار را تجربه می کند!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 19:33  توسط علی شافعی  | 

(وقتی که من قهر میکنم)

وقتی که من قهر می کنم یکی از ناهارهای دنیا خورده نمی شود.

وقتی که من قهر می کنم یکی ازمشق های دنیا نوشته نمی شود.

وقتی که من قهر می کنم یکی ازبستنی شکلاتی های آقا فرهاد بقال فروش نمی رود.

وقتی که من قهر می کنم یکی از کارتون های تلوزیونی دنیا یک تماشاگر را از دست می دهد.

وقتی که من قهر می کنم یکی ازمامان-باباهای دنیا غصه می خورند.

وقتی که من قهر می کنم همه ی کارهای مهم دنیا لنگ می ماند

پس من قهرمی کنم تا همه ی کارهای مهم دنیا لنگ بماند و مردم دنیا مخصوصا مامان و بابا قدرمرا بیشتر بدانند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 16:34  توسط علی شافعی  | 

با سلام

من از امروز زندگی وبلاگی خود را آغاز کردم

امیدوارم بتوانم ارتباط خوبی با دنیا مجازی برقرار کنم

تابعد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 17:48  توسط علی شافعی  |