امروز صبح وقتی که....
امروز
صبح وقی که از خواب بیدار شدم ،از پنجره به بیرون نگاه کردم.منظره ی زیبایی از
گنجشکان رادیدم .گنجشک ها شاد بودند و باهم بازی می کردند.آنها از این شاخه به آن
شاخه می پریدند.امروزه هم مثل همیشه خیابان ها پر از ماشین بود و صدای بوق ماشین
ها گوش را آزار می داد.هر یک از سرنشینان این ماشین ها مشکلی داشتند که برای حل آن
از جایی به جای دیگر می رفتند.مشکل اکثر آن ها مشغله کاری بود.بعضی ها برای پاس
شدن چکشان و بعضی ها برای سر وکله زدن با مشتری و... به ناچار این گرفتاری را وارد
خانه می کنند.در بیشتر خانواده ها این مشغله کاری وزندگی کارمندی روابط بین افراد
خانواده را تیره وتار کرده است.دیگر افراد حاضر نیستند به یک دیگر کمک کنند و از
وقتشان برای یک دیگر بگذارند.ام من از خدا سپاسگذاری می کنم که یک روز دیگر از روز
های خوبش را به من داد.من سعی می کنم بر خلاف آن دسته از افرادی که مشغله کاری
دارند و به خاطر دغدغه هایشان محبت خود را از دیگران دریغ میکنند،بتوانم تا جایی
که امکان دارد،به خانواده و دوستان خود محبت بورزم.بیایید فارغ از هیاهوی مشکلات
شهری غصه هایمان را پرواز دهیم و عاشقانه به دنیا و مردمانش بنگریم،عشق بورزیم و
مهربانی کنیم و باور داشته باشیم،هر قدر به دیگران محبت کنیم،از سوی خداوند محبت و
مهربانی می بینیم.
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت توسط علی شافعی
|